رمز خود را فراموش کرده ام ! ثبت نام جدید

دانلود شعر صوتی چاوشی مهدی اخوان ثالث

چاوشی اثر مهدی اخوان ثالث




دانلود



به‌سان رهنوردانی كه در افسانه‌ها گویند،

گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند، 

ما هم راه خود را می‌كنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هریك به سنگ اندر،

حدیثی كه‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر كنی غوغا، وگر سر دركشی آرام

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی كه می‌بینم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمانِ «هر كجا» آیا همین رنگ است؟

تو دانی كاین سفر هرگز به‌سوی آسمانها نیست

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبة بی‌غم،

كه می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می‌رقصید دست‌افشان و پاكوبان به‌سان دختر كولی،

و اكنون می‌زند با ساغر مك‌نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشتِ بی‌خداوندی‌ست،

كه با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند

بهل كاین آسمان پاك،

چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد:

كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان

پدرْشان كیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

به‌سوی سرزمینهایی كه دیدارش،

به‌سان شعله‌ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار

نه این خونی كه دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار

چو كرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم

كه از دهلیزِ نقب‌آسای زهراندود رگهایم

كشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به سوی قلب من، این غرفة با پرده‌های تار

و می‌پرسد صدایش ناله‌ای بی‌نور:

كسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! می‌پرسم كسی اینجاست؟

كسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا كه لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست

صدایی نیست الاّ پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ،

وز آن‌سو می‌رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،

به امّیدی كه نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است

از اعطای درویشی كه می‌خواند:

جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادكش فریاد

وز آنجا می‌رود بیرون، به‌سوی جمله ساحل‌ها

پس از گشتی كسالت‌بار،

بدان‌سان باز می‌پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار:

كسی اینجاست؟

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست

كه می‌گوید بمان اینجا؟

كه پرسی همچو آن پیر به‌دردآلوده‌ی مهجور:

خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

كجا؟ هرجا كه پیش آید

بدانجایی كه می‌گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر

كجا؟ هرجا كه پیش آید

به آنجایی كه می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان،

و در آن چشمه‌هایی هست،

كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن

و می‌نوشد از آن مردی كه می‌گوید:

چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی

كزآن گل كاغذین روید؟

به آنجایی كه می‌گویند روزی دختری بوده‌ست

كه مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك دیگری بوده‌ست،

كجا؟ هرجا كه اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور،

وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم

درین تصویر،

عُمر باسوط بی‌رحم خشایرشا،

زند دیوانه‌وار، امّا نه بر دریا؛

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من،

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من

بیا تا راه بسپاریم

به‌سوی سبزه‌زارانی كه نه كس كِشته نِدْروده

به‌سوی سرزمینهایی كه در آن هرچه بینی بكر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،

كه چونین پاك و پاكیزه‌ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی،

كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیكران سبز و مخمل‌گونة دریا،

می‌اندازیم زورقهای خود را چون كُلِ بادام

و مرغان سپیدِ بادبانها را می‌آموزیم،

كه باد شرطه را آغوش بگشایند،

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام

بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم   




مهدی اخوان ثالث (م. امید)



برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 263
     
print

دانلود رایگان کتاب صوتی سگ ها و گرگ ها

سگ ها و گرگ ها (مهدی اخوان ثالث)





دانلود رایگان کتاب صوتی سگ ها و گرگ ها 

۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد 
 ز ابري ساكت و خاكستري رنگ 
 زمين را بارش مثقال ، مثقال 
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ 
سرود كلبه ي بي روزن شب 
 سرود برف و باران است امشب 
 ولي از زوزه هاي باد پيداست 
 كه شب مهمان توفان است امشب 
 دوان بر پرده هاي برفها ، باد 
 روان بر بالهاي باد ، باران 
 درون كلبه ي بي روزن شب 
 شب توفاني سرد زمستان 
 آواز سگها 
زمين سرد است و برف آلوده و تر 
 هواتاريك و توفان خشمناك است 
 كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه 
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
 كنار مطبخ ارباب ، آنجا 
 بر آن خاك اره هاي نرم خفتن 
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه 
عزيزم گفتم و جانم شنفتن 
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن 
و گر آن هم نباشد استخواني 
 چه عمر راحتي دنياي خوبي 
 چه ارباب عزيز و مهرباني 
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست 
بلي ، اما تحمل كرد بايد 
 درست است اينكه الحق دردناك است 
ولي ارباب آخر رحمش آيد 
گذارد چون فروكش كرد خشمش 
 كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم 
شمارد زخمهايمان را و ما اين 
محبت را غنيمت مي شماريم 
2
خروشد باد و بارد همچنان برف 
ز سقف كلبه ي بي روزن شب 
شب توفاني سرد زمستان 
زمستان سياه مرگ مركب 
آواز گرگها 
زمين سرد است و برف آلوده و تر 
 هوا تاريك و توفان خشمگين است 
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه 
زمين و آسمان با ما به كين است 
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي 
شب و صحراي وحشتناك و سرما 
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز 
 حكومت مي كند بر دشت و بر ما 
نه ما را گوشه ي گرم كنامي 
 شكاف كوهساري سر پناهي 
 نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان 
در آن آسود بي تشويش گاهي 
 دو دشمن در كمين ماست ، دايم 
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه 
برون : سرما درون : اين آتش جوع 
كه بر اركان ما افكنده پنجه 
دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه 
برون جست از كمين و حمله ور گشت 
سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم 
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت 
بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
 كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست 
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست 
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست 
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ، 
دويم آسيمه سر بر برف چون باد 
 وليكن عزت آزادگي را 
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد


برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 64
     
print

کتاب صوتی عقاب از پرویز ناتل خانلری





دانلود کتاب صوتی عقاب

 


 شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب 

چو ازو دور شد ایام شباب 

دید کش دور به انجام رسید 

آفتابش به لب بام رسید 

باید از هستی دل بر گیرد 

ره سوی کشور دیگر گیرد 

خواست تا چاره ی نا چار کند 

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار 

گشت برباد سبک سیر سوار 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت 

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت 

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران 

شد پی بره ی نوزاد دوان 

کبک ، در دامن خار ی آویخت 

مار پیچید و به سوراخ گریخت 

آهو استاد و نگه کرد و رمید 

دشت را خط غباری بکشید 

لیک صیاد سر دیگر داشت 

صید را فارغ و آزاد گذاشت 

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر 

زنده را فارغ و آزاد گذاشت 

صید هر روزه به چنگ آمد زود 

مگر آن روز که صیاد نبود 

آشیان داشت بر آن دامن دشت 

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت 

سنگ ها از کف طفلان خورده 

جان ز صد گونه بلا در برده 

سا ل ها زیسته افزون ز شمار 

شکم آکنده ز گند و مردار 

بر سر شاخ ورا دید عقاب 

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب 

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد 

با تو امروز مرا کار افتاد 

مشکلی دارم اگر بگشایی 

بکنم آن چه تو می فرمایی ›› 

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم 

تا که هستیم هوا خواه تو ییم 

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟ 

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟ 

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم 

ننگم آید که ز جان یاد کنم ›› 

این همه گفت ولی با دل خویش 

گفت و گویی دگر آورد به پیش 

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون 

از نیاز است چنین زار و زبون 

لیک ناگه چو غضبناک شود 

زو حساب من و جان پاک شود 

دوستی را چو نباشد بنیاد 

حزم را باید از دست نداد 

در دل خویش چو این رای گزید 

پر زد و دور ترک جای گزید 

زار و افسرده چنین گفت عقاب 

که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب 

راست است این که مرا تیز پر است 

لیک پرواز زمان تیز تر است 

من گذشتم به شتاب از در و دشت 

به شتاب ایام از من بگذشت 

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست 

مرگ می آید و تدبیری نیست 

من و این شه پر و این شوکت و   جاه 

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ 

تو بدین قامت و بال ناساز 

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟ 

پدرم نیز به تو دست نیافت 

تا به منزلگه جاوید شتافت 

لیک هنگام دم باز پسین 

چون تو بر شاخ شدی جایگزین 

از سر حسرت بامن فرمود 

کاین همان زاغ پلید است که بود 

عمر من نیز به یغما رفته است 

یک گل از صد گل تو نشکفته است 

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ 

رازی این جاست،تو بگشا این راز›› 

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری 

عهد کن تا سخنم بپذیری 

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست 

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست 

ز آسمان هیچ نیایید فرود 

آخر از این همه پرواز چه سود ؟ 

پدر من که پس از سیصد و اند 

کان اندرز بد و دانش و پند 

بارها گفت که برچرخ اثیر 

بادها راست فراوان تاثیر 

بادها کز زبر خاک و زند 

تن و جان را نرسانند گزند 

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر 

باد را بیش گزندست و ضرر 

تا بدانجا که بر اوج افلاک 

آیت مرگ بود ، پیک هلاک 

ما از آن ، سال بسی یافته ایم 

کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم 

زاغ را میل کند دل به نشیب 

عمر بسیارش ار گشته نصیب 

دیگر این خاصیت مردار است 

عمر مردار خوران بسیار است 

گند و مردار بهین درمان ست 

چاره ی رنج تو زان آسان ست 

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی 

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی 

ناودان ، جایگهی سخت نکوست 

به از آن کنج حیاط و لب جوست 

من که صد نکته ی نیکو دانم 

راه هر برزن و هر کو دانم 

خانه ، اندر پس باغی دارم 

وندر آن گوشه سراغی دارم 

خوان گسترده الوانی هست 

خوردنی های فراوانی هست ›› 

**** 

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ 

گندزاری بود اندر پس باغ 

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور 

معدن پشه ، مقام زنبور 

نفرتش گشته بلای دل و جان 

سوزش و کوری دو دیده از آن 

آن دو همراه رسیدند از راه 

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه 

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست 

لایق محضر این مهمان ست 

می کنم شکر که درویش نیم 

خجل از ما حضر خویش نیم ›› 

گفت و بشنود و بخورد از آن گند 

تا بیاموزد از او مهمان پند 

**** 

عمر در اوج فلک بر ده به سر 

دم زده در نفس باد سحر 

ابر را دیده به زیر پر خویش 

حیوان را همه فرمانبر خویش 

بارها آمده شادان ز سفر 

به رهش بسته فلک طاق ظفر 

سینه ی کبک و تذرو و تیهو 

تازه  و گرم شده طعمه ی او 

اینک افتاده بر این لاشه و گند 

باید از زاغ بیاموزد پند 

بوی گندش دل و جان تافته بود 

حال بیماری دق یافته بود 

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش 

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش 

یادش آمد که بر آن اوج سپهر 

هست پیروزی و زیبایی و مهر 

فر و آزادی و فتح و ظفرست 

نفس خرم باد سحرست 

دیده بگشود به هر سو نگریست 

دید گردش اثری زین ها نیست 

آن چه بود از همه سو خواری بود 

وحشت و نفرب و بیزاری بود 

بال بر هم زد و بر جست ا زجا 

گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا 

سال ها باش و بدین عیش بناز 

تو و مردار تو و عمر دراز 

من نیم در خور این مهمانی 

گند و مردار تو را ارزانی 

گر در اوج فلکم باید مرد 

عمر در گند به سر نتوان برد ››   

**** 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت 

زاغ را دیده بر او مانده شگفت 

سوی بالا شد و بالاتر شد 

راست با مهر فلک ، همسر شد 

لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود 

نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود


برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 30
     
print