رمز خود را فراموش کرده ام ! ثبت نام جدید

دانلود شعر صوتی آب را گل نكنیم با صدای خسرو شکیبایی


دانلود



آب را گل نكنیم:

در فرودست انگار، كفتری می‌خورد آب.

یا كه در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، كوزه‌یی پر می‌گردد.

 

آب را گل نكنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشكیده فرو برده در آب.

 

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نكنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

 

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌كند روشن پهنای كلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها كوتاه است.

مردمش می‌دانند، كه شقاق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شكفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

كوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نكردندش، ما نیز

آب را گل نكنیم.



برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 45
     
print

دانلود شعر صوتی باغ بی برگی مهدی اخوان ثالث




دانلود



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستین سرد نمناكش


باغ بی برگی 

روز و شب تنهاست 

با سكوت پاك غمناكش

ساز او باران، سرودش باد


جامه اش شولای عریانی ست 

ور جز اینش جامه ای باید 

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد 

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا كه خواهد 

یا نمی‌خواهد 

باغبان و رهگذاری نیست 

باغ نومیدان 

چشم در راه بهاری نیست 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد 

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید 

باغ بی برگی كه می گوید كه زیبا نیست؟


داستان از میوه های سر به گردونسایه اینك خفته در تابوت پست خاك می گوید 


باغ بی‌برگی 

خنده اش خونی ست اشك آمیز 

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن 

پادشاه فصلها، پاییز



برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 260
     
print

دانلود رایگان شعر صوتی قاصدک (مهدي اخوان ثالث)



شعر زیبای قاصدك (مهدي اخوان ثالث)




شعر قاصدک اخوان ثالث,اخوان ثالث


دانلود



قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

 

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

 

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

 

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

 

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

 

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند 


برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 169
     
print

دانلود رایگان کتاب صوتی سگ ها و گرگ ها

سگ ها و گرگ ها (مهدی اخوان ثالث)





دانلود رایگان کتاب صوتی سگ ها و گرگ ها 

۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد 
 ز ابري ساكت و خاكستري رنگ 
 زمين را بارش مثقال ، مثقال 
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ 
سرود كلبه ي بي روزن شب 
 سرود برف و باران است امشب 
 ولي از زوزه هاي باد پيداست 
 كه شب مهمان توفان است امشب 
 دوان بر پرده هاي برفها ، باد 
 روان بر بالهاي باد ، باران 
 درون كلبه ي بي روزن شب 
 شب توفاني سرد زمستان 
 آواز سگها 
زمين سرد است و برف آلوده و تر 
 هواتاريك و توفان خشمناك است 
 كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه 
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
 كنار مطبخ ارباب ، آنجا 
 بر آن خاك اره هاي نرم خفتن 
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه 
عزيزم گفتم و جانم شنفتن 
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن 
و گر آن هم نباشد استخواني 
 چه عمر راحتي دنياي خوبي 
 چه ارباب عزيز و مهرباني 
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست 
بلي ، اما تحمل كرد بايد 
 درست است اينكه الحق دردناك است 
ولي ارباب آخر رحمش آيد 
گذارد چون فروكش كرد خشمش 
 كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم 
شمارد زخمهايمان را و ما اين 
محبت را غنيمت مي شماريم 
2
خروشد باد و بارد همچنان برف 
ز سقف كلبه ي بي روزن شب 
شب توفاني سرد زمستان 
زمستان سياه مرگ مركب 
آواز گرگها 
زمين سرد است و برف آلوده و تر 
 هوا تاريك و توفان خشمگين است 
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه 
زمين و آسمان با ما به كين است 
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي 
شب و صحراي وحشتناك و سرما 
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز 
 حكومت مي كند بر دشت و بر ما 
نه ما را گوشه ي گرم كنامي 
 شكاف كوهساري سر پناهي 
 نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان 
در آن آسود بي تشويش گاهي 
 دو دشمن در كمين ماست ، دايم 
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه 
برون : سرما درون : اين آتش جوع 
كه بر اركان ما افكنده پنجه 
دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه 
برون جست از كمين و حمله ور گشت 
سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم 
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت 
بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
 كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست 
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست 
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست 
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ، 
دويم آسيمه سر بر برف چون باد 
 وليكن عزت آزادگي را 
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد


برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 64
     
print

کتاب صوتی عقاب از پرویز ناتل خانلری





دانلود کتاب صوتی عقاب

 


 شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب 

چو ازو دور شد ایام شباب 

دید کش دور به انجام رسید 

آفتابش به لب بام رسید 

باید از هستی دل بر گیرد 

ره سوی کشور دیگر گیرد 

خواست تا چاره ی نا چار کند 

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار 

گشت برباد سبک سیر سوار 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت 

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت 

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران 

شد پی بره ی نوزاد دوان 

کبک ، در دامن خار ی آویخت 

مار پیچید و به سوراخ گریخت 

آهو استاد و نگه کرد و رمید 

دشت را خط غباری بکشید 

لیک صیاد سر دیگر داشت 

صید را فارغ و آزاد گذاشت 

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر 

زنده را فارغ و آزاد گذاشت 

صید هر روزه به چنگ آمد زود 

مگر آن روز که صیاد نبود 

آشیان داشت بر آن دامن دشت 

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت 

سنگ ها از کف طفلان خورده 

جان ز صد گونه بلا در برده 

سا ل ها زیسته افزون ز شمار 

شکم آکنده ز گند و مردار 

بر سر شاخ ورا دید عقاب 

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب 

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد 

با تو امروز مرا کار افتاد 

مشکلی دارم اگر بگشایی 

بکنم آن چه تو می فرمایی ›› 

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم 

تا که هستیم هوا خواه تو ییم 

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟ 

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟ 

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم 

ننگم آید که ز جان یاد کنم ›› 

این همه گفت ولی با دل خویش 

گفت و گویی دگر آورد به پیش 

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون 

از نیاز است چنین زار و زبون 

لیک ناگه چو غضبناک شود 

زو حساب من و جان پاک شود 

دوستی را چو نباشد بنیاد 

حزم را باید از دست نداد 

در دل خویش چو این رای گزید 

پر زد و دور ترک جای گزید 

زار و افسرده چنین گفت عقاب 

که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب 

راست است این که مرا تیز پر است 

لیک پرواز زمان تیز تر است 

من گذشتم به شتاب از در و دشت 

به شتاب ایام از من بگذشت 

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست 

مرگ می آید و تدبیری نیست 

من و این شه پر و این شوکت و   جاه 

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ 

تو بدین قامت و بال ناساز 

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟ 

پدرم نیز به تو دست نیافت 

تا به منزلگه جاوید شتافت 

لیک هنگام دم باز پسین 

چون تو بر شاخ شدی جایگزین 

از سر حسرت بامن فرمود 

کاین همان زاغ پلید است که بود 

عمر من نیز به یغما رفته است 

یک گل از صد گل تو نشکفته است 

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ 

رازی این جاست،تو بگشا این راز›› 

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری 

عهد کن تا سخنم بپذیری 

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست 

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست 

ز آسمان هیچ نیایید فرود 

آخر از این همه پرواز چه سود ؟ 

پدر من که پس از سیصد و اند 

کان اندرز بد و دانش و پند 

بارها گفت که برچرخ اثیر 

بادها راست فراوان تاثیر 

بادها کز زبر خاک و زند 

تن و جان را نرسانند گزند 

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر 

باد را بیش گزندست و ضرر 

تا بدانجا که بر اوج افلاک 

آیت مرگ بود ، پیک هلاک 

ما از آن ، سال بسی یافته ایم 

کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم 

زاغ را میل کند دل به نشیب 

عمر بسیارش ار گشته نصیب 

دیگر این خاصیت مردار است 

عمر مردار خوران بسیار است 

گند و مردار بهین درمان ست 

چاره ی رنج تو زان آسان ست 

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی 

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی 

ناودان ، جایگهی سخت نکوست 

به از آن کنج حیاط و لب جوست 

من که صد نکته ی نیکو دانم 

راه هر برزن و هر کو دانم 

خانه ، اندر پس باغی دارم 

وندر آن گوشه سراغی دارم 

خوان گسترده الوانی هست 

خوردنی های فراوانی هست ›› 

**** 

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ 

گندزاری بود اندر پس باغ 

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور 

معدن پشه ، مقام زنبور 

نفرتش گشته بلای دل و جان 

سوزش و کوری دو دیده از آن 

آن دو همراه رسیدند از راه 

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه 

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست 

لایق محضر این مهمان ست 

می کنم شکر که درویش نیم 

خجل از ما حضر خویش نیم ›› 

گفت و بشنود و بخورد از آن گند 

تا بیاموزد از او مهمان پند 

**** 

عمر در اوج فلک بر ده به سر 

دم زده در نفس باد سحر 

ابر را دیده به زیر پر خویش 

حیوان را همه فرمانبر خویش 

بارها آمده شادان ز سفر 

به رهش بسته فلک طاق ظفر 

سینه ی کبک و تذرو و تیهو 

تازه  و گرم شده طعمه ی او 

اینک افتاده بر این لاشه و گند 

باید از زاغ بیاموزد پند 

بوی گندش دل و جان تافته بود 

حال بیماری دق یافته بود 

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش 

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش 

یادش آمد که بر آن اوج سپهر 

هست پیروزی و زیبایی و مهر 

فر و آزادی و فتح و ظفرست 

نفس خرم باد سحرست 

دیده بگشود به هر سو نگریست 

دید گردش اثری زین ها نیست 

آن چه بود از همه سو خواری بود 

وحشت و نفرب و بیزاری بود 

بال بر هم زد و بر جست ا زجا 

گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا 

سال ها باش و بدین عیش بناز 

تو و مردار تو و عمر دراز 

من نیم در خور این مهمانی 

گند و مردار تو را ارزانی 

گر در اوج فلکم باید مرد 

عمر در گند به سر نتوان برد ››   

**** 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت 

زاغ را دیده بر او مانده شگفت 

سوی بالا شد و بالاتر شد 

راست با مهر فلک ، همسر شد 

لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود 

نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود


برچست ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات : 0 بازدید : 30
     
print