غربت
از مجموعه حجم سبز
سهراب سپهری
با صدای خسرو شکیبایی
دانلود
ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب.
روی اين مهتابی ، خشت غربت را می بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
كوه نزديک من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايی از دور ، مثل تنهايی آب ، مثل آواز خدا پيداست.
نيمه شب با يد باشد.
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نيست ، روز آبی بود.
ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسی بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،
طرحی از جاروها ، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه می افتد در آب ، زود از آب در آرم.
ياد من باشد كاری نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهايی است.
برچست ها :
در فرودست انگار، كفتری میخورد آب.
یا كه در بیشه دور، سیرهیی پر میشوید.
یا در آبادی، كوزهیی پر میگردد.
آب را گل نكنیم:
شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشكیده فرو برده در آب.
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نكنیم:
روی زیبا دو برابر شده است.
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بیگمان پای چپرهاشان جا پای خداست.
ماهتاب آنجا، میكند روشن پهنای كلام.
بیگمان در ده بالادست، چینهها كوتاه است.
مردمش میدانند، كه شقاق چه گلی است.
بیگمان آنجا آبی، آبی است.
غنچهیی میشكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
كوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را میفهمند.
گل نكردندش، ما نیز
آب را گل نكنیم.
برچست ها :
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا كه خواهد
یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی كه می گوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسایه اینك خفته در تابوت پست خاك می گوید
باغ بیبرگی
خنده اش خونی ست اشك آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز
برچست ها :
چاوشی اثر مهدی اخوان ثالث
بهسان رهنوردانی كه در افسانهها گویند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه میپویند،
ما هم راه خود را میكنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هریك به سنگ اندر،
حدیثی كهش نمیخوانی بر آن دیگر
نخستین: راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،
اگر سر بر كنی غوغا، وگر سر دركشی آرام
سه دیگر: راه بیبرگشت، بیفرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه میبینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمانِ «هر كجا» آیا همین رنگ است؟
تو دانی كاین سفر هرگز بهسوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاویدِ خونآشام،
سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبة بیغم،
كه میزد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛
و میرقصید دستافشان و پاكوبان بهسان دختر كولی،
و اكنون میزند با ساغر مكنیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشتِ بیخداوندیست،
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند
بهل كاین آسمان پاك،
چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد:
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرْشان كیست؟
و یا سود و ثمرْشان چیست؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
بهسوی سرزمینهایی كه دیدارش،
بهسان شعلهی آتش،
دواند در رگم خونِ نشیطِ زندهی بیدار
نه این خونی كه دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمهجانی بیسر و بیدم
كه از دهلیزِ نقبآسای زهراندود رگهایم
كشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،
به سوی قلب من، این غرفة با پردههای تار
و میپرسد صدایش نالهای بینور:
كسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! میپرسم كسی اینجاست؟
كسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا كه لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوستمانندی؟
و میبیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مردهای هم ردپایی نیست
صدایی نیست الاّ پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ،
وز آنسو میرود بیرون، بهسوی غرفهای دیگر،
به امّیدی كه نوشد از هوای تازهی آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است
از اعطای درویشی كه میخواند:
جهان پیر است و بیبنیاد، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا میرود بیرون، بهسوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالتبار،
بدانسان باز میپرسد سر اندر غرفهی با پردههای تار:
كسی اینجاست؟
و میبیند همان شمع و همان نجواست
كه میگوید بمان اینجا؟
كه پرسی همچو آن پیر بهدردآلودهی مهجور:
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
كجا؟ هرجا كه پیش آید
بدانجایی كه میگویند خورشیدِ غروب ما،
زند بر پردهی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر
كجا؟ هرجا كه پیش آید
به آنجایی كه میگویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان،
و در آن چشمههایی هست،
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورینبال شعر از آن
و مینوشد از آن مردی كه میگوید:
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كزآن گل كاغذین روید؟
به آنجایی كه میگویند روزی دختری بودهست
كه مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك دیگری بودهست،
كجا؟ هرجا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلیزن، ز سیلیخور،
وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم
درین تصویر،
عُمر باسوط بیرحم خشایرشا،
زند دیوانهوار، امّا نه بر دریا؛
به گردهی من، به رگهای فسردهی من،
به زندهی تو، به مردهی من
بیا تا راه بسپاریم
بهسوی سبزهزارانی كه نه كس كِشته نِدْروده
بهسوی سرزمینهایی كه در آن هرچه بینی بكر و دوشیزهست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،
كه چونین پاك و پاكیزهست
به سوی آفتاب شاد صحرایی،
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخملگونة دریا،
میاندازیم زورقهای خود را چون كُلِ بادام
و مرغان سپیدِ بادبانها را میآموزیم،
كه باد شرطه را آغوش بگشایند،
و میرانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خستهخاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بیفرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
برچست ها :